. اینجا بآنو میسِن از حآل می نوشت .

. اینجا بآنو میسِن از حآل می نوشت .

. نوشته هایی به افق ِصبح ِسکرانگیز ِچالوس .

18. که قول داده ای و داده ام قوی باشیم . که قول داده ای و داده ام ولی سخت است ... :)

  • بآنو میسِن :) [پآییزک سابق]
  • يكشنبه ۲۳ خرداد ۹۵
  • ۱۸:۳۱

هو .


خاطره ها میکشند آدم را .


حس بچه ای را دارم که برای اولین و آخرین بار پا در دادگاه گذاشت و اولین و آخرین سوالی که از او پرسیدند این بود که "میخواهی با پدرت باشی یا مادرت ؟" ...

حس دخترک ِگل فروش ِسر چهارراه را دارم که به جای گل ، تنش را خریداری می کنند ...

حس مادری را دارم ، که پس از سالها درمان ، خدا بچه ای به او داد ... و پس از نُه ماه امید ، بچه مرده به دنیا آمد ...

حس سربازی را دارم که برای عشقش جنگید و وقتی با تن زخمی و پای لنگان برگشت ، عشقش را کنار برادرش دید ...

حس مُرده ای را دارم که عطر نفس های معشوقه اش را کنار تابوت حس میکند اما ...

حس خنده ی تلخی را دارم که در اوج گریه به لب می آید و مزه ی زهر می دهد ...

حس دخترکی که کودک ناخواسته را به بار می آورد و دلبسته اش می شود ...


حس پوچی و سردرگمی دارم .

حس ناتوانی در مقابل این سیل عظیم خستگی .

حس گم شدن لا به لای مردمی که زبانت را نمی فهمند ...


خاطره ها ، به صلّابه می کشند آدم را ...


+خوبی ؟

-خوبم !

+راحت باش رفیق . :) دروغ که کنتور نمیندازه ! :)):


اشکم به روی گونه ام یخ زد کجایی ؟

آخر ، هوای رفتنت ، بیرحم ! سرد است ...


هی دختر . نمیتونم بهت پیام بدم ---» [با توام]



+همه ـش دست نویس :) به جز عنوان ...

17. بازگشت ِپیروزمندانه و اینها ! :))

  • بآنو میسِن :) [پآییزک سابق]
  • پنجشنبه ۲۰ خرداد ۹۵
  • ۱۵:۰۴

رب .


بعد کلی مدت برگشتم . :)

دوباره نوشتن و حرف زدن و آروم شدن . :) [شدن؟!]

امتحانا هم خوب یا بد تموم شد ...

چی بگم ...

بیخیـآل !

وقتی حوصله ندارم به هیچکس توضیح بدم چمه ، حتی خودم ، پس عالیـــــ ـَم ! :))))


خب ! اهم .

اول اینو بگم یادم نره ! :|

یکی از بیانیا (بیان ـی ها ! :|) یه گروه زده ، برای بیانیا ! :|

هر کس آدرسش رو خواست ، بگه که بدم بهش . اینو همین اول گفتم که یادم نره . :)


ماه رمضون ِ قشنگم رسید :)

فداش شم ^^


+صبر کن ! رفتن ِ خود را تو به تعویق انداز .

دل ِدیوانه و آغوش و دو چشمان ِترم بیدارند ...

#دستنویس

:)

{تو اون چنل ِاون گوشه ، توی پیوند ها ، همین دستنویس هامو میذارم :)}


حالا موتورم گرم شه ، میام دوباره مثل قبل می نویسم :)

بعد مدتها ، خوب و درست حسابی نوشتن ، سخته خب . :) سخت نیستا ، ولی نمیاد ! :| :))))))


+سه تا پست قبلی ، خیلی آیه ی یأس بودن . با عرض عذرخواهی به همه ی کسایی که نظر داده بودن ، پاکشون کردم ! :|


+ابد والله یا زهرا ، ما ننسی حسینا ...


+پیوندای گوشه ی وبلاگ ، باز میشن ؟


:)

16. خودمم گرگیجه گرفتم انقد همه چی قاطی شد ! :) نخونین این پست رو فحش میخورم ! :|

  • بآنو میسِن :) [پآییزک سابق]
  • شنبه ۱ خرداد ۹۵
  • ۱۲:۴۴

اوی جآن . :)


دیشب کلی حرف داشتم ، نشد که بنویسم ! :)


دیشب تو اتاقم نشسته بودم داشتم درس میخوندم ، یهو داداشم درو باز کرد اومد تو . و من به جای داداشم ، با یه پسر ِکچل ِ ناز ِ بامزه ی عشق مواجه شدم :))) و فقط جیغ زدم و پریدم بغلش . :))))

کچل کرده عشقم ! :))))))) شبیه هندونه شده ! :)) طالبی ! :)) خربزه حتی ! :))))))))))

لپاش از دو طرف زدن بیرون ، وای خدا ! وای خدا ! :))) دیشب دیدمش فقط داشتم یک دیقه جیغ میزدم :))))))


آخرین جلسه ی سنتورم رو رفتم دوشنبه ی هفته ی پیش ، تا ایشالا بعد امتحانا دوباره ثبت نام کنم . بعد استاد فهمید جلسه ی آخرمه کلی باهام خوش اخلاق شده بود . بعد یه قطعه ای رو هی بهم میگفت اینجوری بزن ، هی هر بار بدتر میزدم ! :|

آخرش برگشت اینجوری کرد : "ماشالا هر بار میزنی بدتر از دفعه قبل میشه ها" :||||| بعدم هار هار هار :| منم حالا خنده ـم گرفته بود ! :| نمیدونم خنده ی خودمو جمع کنم سنگین باشم ، یا مامانمو جمع کنم که از خنده داشت از صندلی می افتاد پایین ! :|| آره دیگه ! ضایع شدم رفت :|

بعد حسابی که خندیدیم ، برگشت گفت شوخی کردما به دل نگیر . :| نه توروخدااااا استااااد جدی بگو ! :|| والا . :| تعارف نکنین با مناااا . :|


امتحان تاریخمو طبق معمول از همه ی امتحانام بدتر دادم تا الان ! :| آقا من با درسی به اسم تاریخ کنار نمیام . :| خودم دوست دارم برم بخونما . کتاب تاریخی ، فیلم ، مقاله و ...! ولی از این کتاب مسخره و -عذر میخوام پیشاپیش- بیشعـــــورانه ی آموزش پرورش متنفــرم ! حالم بهم میخوره ! اَی ! :(


اینکه تولد قمری ِ خواهرت رو هم بگیری ، حس خوبیه ! :) یهو ذوق زده ـش کنی برای تولد و کادوی قمری ـش حتی ! :)) خواهر است دیگر . دوست داشتنی ـست ! :)) 3> [خواهر که حتما نباید خونی باشه ! :)]

sis = a... و از این دست حرف های ژیگولانه :))))))))))))))))))))


همیشه از این خرس بزرگا دوست داشتم . :| هیکلش دو برابر آدمه ، آدم توی بغلشون گم میشه . :|

ولی خب ، هیچوقت نداشتم . :| کادو تولدمو پیش پیش بدین بهم اصن . :| :))))


من هنوزم تو کف ِ سوتیم درباره ی آقای افشاری و آقای صباغ نو [سعی در مودب بودن کردم ! :| نمیدونم چه میزان باور کردید ؟! :|] هستم ! :| بعلی . -___-

واااااااااااااااااااااااااااای ... -______-

حالا من هیچ بار کلاس نمیذارما ! :|

یه بار تو عمرم اومدم کلاس گذاشتم ! :| شعرای امید خیلی خوبه . اهم . شعرای آقای صباغ نو منظور است . :| کلاس گذاشتم برای اولین بار توی عمرم خیــــر سرم !! :|

ایـــــــــــش ! :|


ینی خدا همه چیو از آدم بگیره ها ، ولی رفیقای خل رو نه ! :| D:

والا بوخودا . D:

جهنم رو بهشت میکنن اصن با دیوونه بازیاشون و عشق و تک بودنشون . D:

3>


دیشب نخوابیدم . :| از ده دقیقه به شیش خوابیدم صبح ، تا پنج دقیقه به شیش . :| D':

تا امشب زنده می مونم من ؟ :|

و حال ِ خوب ینی با کم خوابی ِ بسیــــــــــــــآر و کم خوندن ِ درس ، میری و خوب میدی امتحان رو ! :))))


یه وقتایی فکر میکنم مثلاً من که هر کاری بکنم ، اونقده ریز ِ ریز ِ ریز ِ ریز ِ ریز ِ ریز ِ ریزم و عملم ریز تر از خودم که اصلا به چشم ِ امامم نمیام . یعنی مثلا ، من یه گناه رو ترک کنم ، خب اونقده ریز و کوچولوی کوچولو عم که تغییری در سرعت ظهور امامم رخ نمیده . ولی مثلا من گناه ترک کنم خب خودسازی و این حرفاست .

بعد ، پس اینهمه میگن نیت ِ امام زمانی ... میدونم اماممون می بینه ما رو ها ، ولی مثلا یه فحش ِ من ، یه غیبت ِ من ، یا هر چی . یه گناه ِ من ، چه کوچیک چه بزرگ ، میتوونه انقــــد در دید امامم بزرگ باشه که آقا بخاطرش اومدنشون رو به تأخیر بندازن ...؟

و خب این فکرا یه جوری میکنه حالمو . که توی این عالم ِ به این بزرگی ، تو این کهکشان ِ به این بزرگی ، بین اینهمه ستاره و سیاره و ... ، یه نقطه ی ریز که اسمش زمینه ، بین اینهمــــــــــــــــــه آدم ، من . نرگس . پآییزک . شانزده ِ رو به هفده ساله . انقده ریز و کوچولو . که تو چشم نیستم اصلا ، میتونم با یه گناه ظهور آقا رو به تأخیر بندازم و یا با ترک یکی از گناهام اومدنش رو سرعت ببخشم ؟ و یه قدم به دعایی که میخونم [اللهم عجّل لولیک الفرج] نزدیک بشم ؟ یه قدم به تحقّق ِ واقعی ـش ؟...

اذیتم میکنن این فکرا ! :) ولی خب . سرشونو میندازن پایین میان توی فکر آدم دیگه ! :) چیکارشون کنم . :)


+میم بانو ! :)

تو را چه شده است ؟ :)

باز کن یک جای خودت را (مثلا گوش هایت) ، یک جای وبلاگت را (مثلا پیامی چیزی) ، بیاییم هی حرف بزنیم . کارتان داریم بآنوی جآن ! :)

آهنگی که میخواستید را خواستیم تحویل بدهیم بهتان . و البته کلی حرف ، که در گلو گیر کرده اند و دارند آرام آرام می جوند گلو و نای و ریه و اینها را ... بیا ببینم دختر ! :) رواست ؟! [آیکون غمگین] [آیکون حقیقتاً غمگین]


+خیلی حرفام یادم رفت خب ! :)


+ای بی خبر از حال من امروز کجایی ؟!... :)


+ای دوست کجایی ...


+دیدنت باعث دلتنگی من خواهد شد !

بعد هر آمدنت ، رفتن اگر هست ؛ نیا ...!

[خیلی هم مسالمت آمیز عزیزم ! :) نیا مخاطب ِ ذهنی ِ فاقد ِ شعور ! :|]


+قسم به وعده ی شیرین ِ"مَن یَمُت یَرَنی"

که ایستاده بمیرم ، به احترام علی(ع) ! :)


+یا صاحب الزّمان !

ای خسته از دو رویی من ، دوست دارمت ...

[گاهی وقتا ، باید به بعضی ها گفت که ببخشید که دوستت دارم . آخه اصولا ، ما آدم های فاقد شعور ، خودم را عرض میکنم ! بله . میگفتم . من ِ آدم ِ فاقد ِ شعور اذیت میکنم کسایی رو که دوستشون دارم . دست خودم نیست . یه بیماری ناشناخته ـست . دکترا هم هنوز کشفش نکردن و در عجبن هنوز از این بیماری ِ کشف نشده و این بیمار ِ عجیب !...

آقا جان ...

شرمنده ـم که دوستت دارم ... :(]


+هر شب دلم بهانه ی تو ... هیچ . بگذریم ! :)

امشب دلم دوباره تو را ... هیچ . شب به خیر ! :))

[امصبح حتی ! :| امظهر ؟ :|]


+چه عشقی دارد کار برای امام ِ عصرت !... :)


+به این پست حتما سر بزنین : [کلیک]


۱۵. میخوان درست کار کننا ، یا نمیدونن ، یا نمیتونن ، یا چی ..؟!

  • بآنو میسِن :) [پآییزک سابق]
  • سه شنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۵
  • ۲۰:۴۳

پروردگار .


تلویزیون یه برنامه ای داشت ، -اسم نمی برم خب :)- بعد دو نفر داشتن با هم بحث می کردن سر مُد . بعد میگفتن که چمیدونم ، پیشینه ی مد بده و فلان . بعد مثال زدن . که مثلا ساپورت رو توی اروپا (کشورهای اروپایی) کسایی میپوشن که فقیرن . بعد مثلا یکی با ساپورت بره اروپا (همون کشورهای اروپایی خب :|) مسخره ش میکنن .

میخوان درست کننا ، میخوان وضع حجاب و پوشش و ... رو درست کننا ، ولی خب آخه اینجوری که نمیشه برادر من !

الان شما اینا رو بگی ، فکر میکنی مثلا دیگه از فردا هیشکی ساپورت نمیپوشه ؟ همه اه و پیف میکنن ساپورتو و سطل آشغالا پر میشه از ساپورت ؟ بعد مثلا ساپورت پوشان سابق میان تو خیابون جشن ساپورت سوزونی راه میندازن ؟ نه خب ! :|

نمیگم همه ، ولی اکثر کسایی که با وضع بد و حالا مثلا ساپورت و ... میان بیرون ، هدفشون جلب توجه هست . یا اینجور بگم . یکی از هدف هاشون جلب توجه هست . حالا کسی که دست به هر کاری میزنه برای جلب توجه ، ساپورت رو میذاره کنار که حالا مثلا یه مسئول عزیزی تو تلویزیون گفته که ساپورت رو فقیر های کشور های اروپایی :)) میپوشن ؟!

بازم میگم . منظورم از این عزیزا ، همه نیستن :)

برادر من ،

پدر من ،

اخوی گرام !

اینجوری فرهنگ سازی نمیکننا . :)

بعد حالا طی همین صحبت هاشون ، برگشتن گفتن که جین رو کارگر ها می پوشن . (اونجور که یادمه کارگرهای همون کشور های اروپایی و اینا :)) ینی مثلا با خودشون گفتن که شلوار پارچه ای زود پاره میشه ، یه جنس شلوار بسازین که مقاوم تر باشه و دیرتر بپوسه و پاره شه . و اینگونه شلوار جین اختراع شد :| و کشف حتی !! -_-

بعد حالا یکم از این حرفا گذشت ، همون مسئول محترم برگشتن گفتن که بیشتر جین هایی که توی کشور به فروش میرسه ، محصول داخلیه . ینی اینکه مثلا میگن مال ترکیه و فلان الکیه . بیشتر شلوار های جین سالم (مثلا ینی پاره نباشه :|) داخلین . و اتفاقا شلوار جین ، یه چیزیه که خیلی کم قاچاق میشه و اینا .

خب آخه برادر من ! پدر جان !

یا اولیو نگو ، یا دومیو . یا نگو برای کارگرای اروپایی هس ، یا نگو بیشترشون داخلین ! :| لااقل به خاطر اینکه مردم نخندن نگو . :||

یا اصن این برنامه هیچی ، اون عزیزایی که شروع میکنن فحش دادن به بی حجابها و بدحجاب ها نوبرن اصن :))) خیلیییی خوبن ! :| آخه خب عزیز جان . شما اگه ادعات میشه ، اولا چرا فحش میدی ؟ مگه نگفتن تو دینت که فحش نده ؟ دوما مگه خدا خودش تو قرآنی که میخونه نگفته اگه کسی رو خواستین به دین دعوت کنین ، با زبان نرم و لطیف این کارو کنین ؟ سوما شما اگه قصد امر به معروف و نهی منکر دارین ، مگه نخوندی شرایطش رو ؟ چهارما اگه نداری قصدش رو و داری پشت فلانی میگی که بدحجابه ، چرا غیبت میکنی آخه ؟ وقتی ادعات میشه چرا ؟ پنجما اگه میخوای بیان کنی شرایط رو ، خب . بیان کردی الان با این لحن تند و زشتت که البته هم غلطه . ولی حالا اگه لحنت رو فاکتور بگیریم ، خب . بیان کردی . الان یه کاری بکن خب ! بیان کردن رو که همه بلدن . صدا بودن رو همه بلدن خوب هم بلدن اتفاقا . :)

گرامی جان !

نگرانی ؟! نگران آینده ی کشورتی ؟! نگران حجاب و دین و ... هستی ؟! خب . باشه . میفهمم . ولی این نیست راهش . :)

+این برنامه و این مسئول محترم بهونه ای شد برای نوشتن این متن . منظورم فقط به ایشون نبود . خدا حفظشون کنه اصن . :)))))

+مثلا شاید یکی از مخاطب های این پستم ، پسرای مذهبی و عزیز اینستاگرام باشن (نه همشون . عده ای فقط) که تو پیج شون پر از عکس های هیات و ظهور منجی و گریه کن امام حسین و ... هست ، ولی مثلا مادرشون که میخواد صداشون کنه ، میگن که پسر قشنگم . از پست فلان دختر بیا بیرون یکم ببینمت دلم تنگ شده برات . :)

+یا مثلا دخترای قشنگی که توی همون ایسنتاگرام ، نه چادرشون ترک میشه نه ریمل و رژ لب قرمزشون ماشاءالله . :)) هم خدا و هم خرما . و فکر میکنن که مثلا وای چه خفنم من دمم گرم ترویج حجاب شد . -_-

+بازم میگما ، شاااااید منظورم این عزیزان باشه . :) و خیلی عزیزان دیگه . :)

+خیلی شلوغش نمیکنما ، فقط یک کلمه میگم خودتون دیگه تا ته تهش برین . :)) {بهائیت} تمام . :)

+یه چیزی بگم ، ندونین بخندین یا گریه کنین . :)): {مفتی وهابی}

+داشتم یه سخنرانی درباره ی دجال گوش میدادم . جالب بود . میگفت اتفاق دجال ، زمانی رخ میده که منکر ، بشه معروف و معروف بشه منکر . 

کلا ینی سه مرحله هست . یکی اینکه امر به معروف ترک شه . دومی اینکه امر به منکر و نهی از معروف اتفاق بیفته . و سومین مرحله هم اینکه منکر بشه معروف و معروف بشه منکر . ینی مثلا شما ی کاری میکنین فکر میکنین وای من چه خفنم دارم صواب/ثواب (هیچوقت یاد نگرفتم :|) میکنم ، درحالیکه اصن اون امر منکره !!

و اون سخنران ، میگفت ما تو درجه های اوله قسمت سوم هستیم ...

و حرفاشون هم منبعش حرفای امام علی بود . :)

+چقد زیاد حرف زدم . :)

14. احسان افشاری و یکم نمایشگاه (((((:

  • بآنو میسِن :) [پآییزک سابق]
  • جمعه ۲۴ ارديبهشت ۹۵
  • ۱۷:۳۳

رب .


وای وای ((((:

نمایشگاه بودم .

بعد رفته بودم سر یه غرفه ای ، انتشارات شانی . بعد انتشارات شعر بود خب .

بعد مامان اینا خسته بودن ، واسه همین گفتم بشینن ، خودم رفتم گشتم که رسیدم به همون غرفه .

کتاب برداشتم شروع کردم بررسی کردنشون .

یکی از فروشنده ها شروع کرد باهام حرف زدن که نمیدونم این کتاب خوبه ، اون خوبه و فلان .

بعد همینجوری داشتم کتابا رو میدیدم ، گفت راستی کتابای امید صباغ نو رو هم داریم . میخواین ؟

گفتم نه ممنون همینا کافین .

بعد یکم سرشو آورد جلو ، آروم [البته جوری که بغل دستیاش بشنون] پرسید : شعراشونو دوست ندارین ؟

گفتم نمیدونم . قشنگن . بدم نمیاد .

بعد خود یارو ، فروشنده هه با یکی از بغل دستیاش زدن زیر خنده عین خر خندیدن :|

بعد نگو یارو خودش احسان افشاری بود ، بغل دستیش امید صباغ نو ! (((((:

من اومدم خونه فهمیدم که چه گندی زدم . ((((((:

وای وااای که چقد خندیــــــدن بهم (((:


+


بعد دو تا کتاب رو خواستم بردارم ، که احسان سه تا کتاب دیگه داد دستم . گفت اینام خیلی خوبن . بعد شروع کردم بررسی کردم اون سه تا رو . دیدم وااااقعا خوبن . بعد گفت خوبن ؟ گفتم آره خیلی قشنگن . بعد یکی از کتابا رو گذاشتم سر جاش . احسان خندید گفت : میخوای کمش کنی ؟ [قیمت کتابا خیلی زیاد بود ، چون چاپ جدید بودن] گفتم آره . گفت چرا ؟ گفتم خب خیلی زیادن آخه . احسان کتابا رو از دستم کشید ، اون یه دونه ای هم که گذاشته بودم سر جاش برداشت گذاشت روشون ، یه دونه دیگه عم خودش برداشت گذاشت رو پنج تای قبلی :| بعدشم گفت نه اصنم زیاد نیستن . مهم اینه قشنگن . اصنم زیاد نیست خعلیم خوبن ! و من همینجوری نیگاش میکردم فقط و تو دلم میگفتم چقد دیوونه ـس این یارو . خدا نکنه شاعر باشه با این دیوونگیش :|

(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((':


+


سر همین غرفه خییییلییی خوش گذشت ((((': خیلی خندیدم . اون دو تا هم ، احسان افشاری و امید صباغ نو ، تا دم رفتنم و حتی وقتی چند قدم رفتم و برگشتم نگاشون کردم عین چی بهم می خندیدن دیوونه ها . (((((':

هیچوقت فکر نمیکردم یه شاعر بتونه انقد اسکلم کنه ((((': اصن من عاشق این شاعرای دیوونه ی دوست داشتنی ـَم ((((':


+ دختر چشم آبی خیلی قشنگه ((: . یه دختر فروشنده هه بود ، تو نشر نیماژ ، چشماش آبی بود . خیلی ناز بود ((: . حالا باز البته اگه سوتی نداده باشم و شاعر نبوده باشه اون دختره هم . ((((((':


+ عالیه اصن احسان افشاری . (((((((((((((((((((((((((:


+ شهر آفتاب خوب بود (: خیلی خوب .


+ از همون نشر شانی ، همون غرفه ی احسان افشاری اینا (((: ، کتاب خود احسان رو هم گرفتم . ((: شعرای این بشر محشرن ! ((:

13. من و اینهمه خوشحالی ؟ محاله ! (:

  • بآنو میسِن :) [پآییزک سابق]
  • سه شنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۵
  • ۱۷:۱۶

غفّار .


تولد اربابمون ، امام حسین (ع) هس امروز (:

فردا هم تولد عشق من ، حضرت ابوالفضل (ع) هس (:

پس فردا هم تولد امام قشنگم ، امام سجاد (ع) هس (:

وای خدا که من چقــــــــــــــــــــــــــد خوبه حالم ((:

سه روز پشت سر هم ، تولد سه تا از نازنین ترین های عالم (:


+ کلاس دوّم انسانی رو دوست دارم (: ترکیبمون قشنگه . (: و جای بعضیا خالیه البته ...


+ یه نخ چادر تو بسه برا عالم . (:


+ داشتم یه تیکه از مختار می دیدم ؛ اون تیکه ی آخرش که مختار شهید میشه . بعد فکر کردم با خودم که ، به پایان اومد دفتر ِ منتقم کرّار ! ولی حکایت ِ بغض ِ شیعه نسبت به دشمن اربابم هنوزم ادامه داره ! (:


+ کاروان ها می روند

عاشقان را می برند

مقصد این قافله

دشت عشقم کربلا ...

[عشق منه این مداحی ...] :(


+ جان آقام ، سنه قربان آقام ، سید العطشان آقام ، جآن آقام ...


+  بی دلیل ، این عکسی که از کمد اتاقم گرفتم رو دوست دارم (: یه حس قشنگی داره عکسه برام (: خب شاید شما خوشتون نیاد ولی خودم خیلی خیلی خیلی دوسش دارم بخاطر حس نازش (:

12. +گفت ای عاشق ِ دیرینه ی من ! خوابت هست ؟ -دیوانه از خیال ِ تو خوابم نمی برد .

  • بآنو میسِن :) [پآییزک سابق]
  • جمعه ۱۷ ارديبهشت ۹۵
  • ۲۱:۴۶

رحیم .


بعضی روزا میرم تو اتاقم ، می شینم پشت سنتورم ، و فقط میزنم ...

"با من صنما دل یک دله کن ، گر سر ننهم آنگه گله کن ..."

"باز ، ای الهه ی ناز ، با دل ِ من بساز ..."

"جان مریم چشماتو وا کن ، سری بالا کن ..."

"امشب در سر شوری دارم ..."

و انقد میزنم ، تا حالم خوب شه ...

و الحقّ که میشه کمی بهتر ، حالم ... (:

دوسش دارم اون کوچولوی چوبی ِ قشنگم رو . کوچولوی چوبی ِ ناز ِ با احساس ِ من ! [:



+اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره ... دیگه دیره ...


+فریدون آسرایی رو دوست دارم ...


+فردا امتحان ترم دارم . بعد دوشنبه هم دارم . بعد سه شنبه هم دارم . بعد هر روزش هم تا سه می مونم مدرسه . بعد هر روزش هم امتحان های دیگه دارم . غیر از ترم . اوف :(


+کلی کار برا فردا دارم ... تموم نمیشن که :( تازه الان فقط یک دور خوندن ِ امتحان ترمم تموم شد . بشینم بقیه ی کارامو بکنم ، بعد اگه رسیدم دوره کنم ... کلی کار دارم ...


+گاهی وقتا ...

خیلی وقتا ...

همیشه ،

دلم میسوزه برای خودم !


+از ما تو دل میخواستی . دل چیست ؟ کاندر عشق ِ تو ،

جان دهیم و همچنان از ما دلت خشنوود ، نه ! :(


+هنوزم وقتی میخندی ،

دلم از شادی می لرزه .

هنوزم با تو نشستن ،

به همه دنیا می ارزه .


+اگر سنجاق مویت وا شود از دست خواهم رفت .

که سربازی چه خواهد کرد ، با انبوه جنگاور ؟!...


+دل خراب من دگر خراب تر نمی شود ...


+سردرد ، بیشعور ترین موجود جهانه !!

11. طاقت ندارم این حالِت رو . خوب شو مَرد ...

  • بآنو میسِن :) [پآییزک سابق]
  • پنجشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۵
  • ۱۴:۳۱

یا مَن اِسمُهُ دَوا وَ ذِکرُهُ شِفا .


#درد_و_دل_نوشت_هستن_این_پست_یه_جورایی

#تنها_جهت_خفه_نشدن


بعد رفتن ِ مامانیم ، همه ـمون شکستیم یه جورایی . بابام شکست . مامانم غصه خورد . من داغون شدم . عمه ـم شد مُرده ی متحرّک . باباییم خون بارید . داداشام همه ـشون مث من ، داغون شدن . داغون ...

بعد رفتن ـِش ، عکساش شد درمون ِ دلتنگی هام . شد آرامش ِ غصّه هام . شد رفیق ِ تنهایی هام . بعد رفتن ـِش ، همه ـمون به چشمای به خون نشسته از کنار ِ هم رد می شدیم بی هیچ حرفی ، و به روی هم نمی آوردیم چشما و اوضاع داغون هم دیگه رو .

وقتی تو مدرسه اون خبرو شنیدم ...

مامانم اومد مدرسه . چشماش سرخ سرخ بود . گفتم چی شده مامان ؟ گفت هیچی مگه باید چیزی شده باشه ؟ هی اصرار کردم . هی گفتم با این چشمای سرخت داری میگی هیچی نشده ؟ دروغ ؟ ضربه نهایی رو زد ... گفت : مامانی امروز صبح فوت کرد !...

و من فقط وایساده بودم و اشکام همینجوری گوله گوله میومدن ... قدرت هر نوع عکس العملی ازم گرفته شد ... نشوندنم رو صندلی ... آب و آب قند و فلان ...

حالم بد بود ... دووم نیاوردم ... رفتم تو حیاط ...

از اون روز ... از اون روز ِ لعنتی ... دیگه توان ندارم هیچ اتفاق دیگه ای بیفته ... هر وقت عکساشو نیگا میکنم ، یادش میوفتم ، اشکام بی اختیار می ریزن پایین ...

امروز ، عید بود .

عیدتون مبارک (:

رفتم به باباییم سر زدم ... حالش خیلی بد بود ... خیلی بد ... به عمه گفتم چرا بابایی رو نمی برین بیمارستان ؟ گفت که بابایی گفته من بیمارستان نمیام . اگه قراره اتفاقی بیفته بذار تو همین خونه بیفته ...

آخه مامانیم بیمارستان زیاد موند ... میره بیمارستان ، با یادآوری خاطرات ، بدتر میشه حالش ...

افسردگی شدید گرفته باباییم ...

خدا ...

نگهش دار برام ...

خوبش کن ...

طاقت ندارم ازم بگیریش ...

خدا ببین قلب دردام زیاد شدن ... یه کاری نمیخوای بکنی برای این طفلک ِ 16 ساله ...؟


+خوب شو مَرد ...

خوب شو ...

ما همه کنارتیم ! همه ـمون . پسرات ، دخترت ، عروسات ، نوه هات و ...

همه ـمون کنارتیم به والله ... تو فقط خوب شو ... به خاطر ِ ما ... خوب شو تا نشکنیم بیشتر از این ...

مثل قدیما کمر راست کن و بگو و بخند و آروم باش و شاد باش و زندگی ببخش به ماها ...

خوب شو د آخه مَرد ... :(

دلت میاد با ما اینجوری کنی ...؟


+می بینمت که عزم جفا میکنی ، مکن ! / عزم عتاب و فرقت ِ ما میکنی ، مکن ! :(


+بخت مرا چو کلک نگون میکنی ، مکن ! / پشت مرا چو دال ، دوتا می کنی ، مکن ! :'(


+چه فرقی می کند ؟

یا من از این طوفان به ساحل می رسم ،

یا موج ...

یا قایق ...


+پا در میانی کن خدا ،

تا جان ، به جان آید دگر ...


+دیگر پذیرفتم که تنهایی بدیهی ـست .

حتی اگر از آسمان آدم ببارد ...


+انصاف نباشد که در این شهر درندشت

ضرب المثل "سوزن در کاه" تو باشی ...


+چون زلف توام جانا ، در عین پریشانی .

چون باد سحرگاهم ، در بی سر و سامانی .



+من خاکم و من گردم ، من اشکم و من دردم ...


+خواهم که تو را در بَر ، بنشینم و بنشانم .

تا آتش جانم را ، بنشینی و بنشانی ...


+:'(

10. که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد ...

  • بآنو میسِن :) [پآییزک سابق]
  • دوشنبه ۶ ارديبهشت ۹۵
  • ۱۶:۴۳

ناصِراً لِمَن لایَجِدُ لَهُ ناصِراً غیرَکَ .


دیدی که نگرانیم برایت بی مورد نبود ؟!

وقتی که او را کنارت دیدم ،

فهمیدم که کار ِ دلت تمام است !

عزیز جآن !

دلت از دستت ،

قولت از کفت ،

و قرار از جانت رفت ...


چقدر به هم می آیید زیبای من !


من ، هنوز هم نگران تو هستم !

نکند که جان هم از بدنت ......؟!

نه ! زبانم لــــــــــآل !...


آخ !

آخ که چقدر آرام شده ام .

دلت از دستت رفت .

قولت از کفت رفت .

قرار از جانت رفت .

و من ...

راستش را بخواهی ، من هم قولم از کفم رفت .

قول داده بودم که تا آخر ، کنارت هستم .

ولی ، من را ببخش که جانم از بدنم ....

من را ببخش که زیر خروار ها خاک آسوده خوابیده ام و نمیتوانم اشک هایت را در آغوش ِ دستانم بگیرم .


راستی !

چقدر با گریه زیبا می شوی ...

آخر ، یادت هست ؟

من حتی یک بار هم نگذاشتم اشک هایت خودنمایی کنند ولی حالا ...!


آخ !

چقدر دلم برایت تنگ شده .


حیف .

که همان دستی که بار ها آن را گرفتی ،

خوراک ِ موریانه ها شد ...

حیف !



#دستنویس

#چرت_و_پرت

#بی_طاقت_شدم_تازگیا

#من_هنوز_نگرانتم

#وقتیکه_بارون_میباره

#نکنه_اونکه_باهاته

#یه_روزی_تنهات_بذاره




9. یکهو ، آمدی افتادی در آغوش ِ دلکم . [حتما ، همه بخونین !]

  • بآنو میسِن :) [پآییزک سابق]
  • سه شنبه ۳۱ فروردين ۹۵
  • ۲۰:۳۲

تنها .


در خیابان از کنار ِ هم رد می شویم . من عطر ِ she میزنم . معمولا هم violet she (: . و تو ...

نمی دانم برند عطرتت چیست . نمی دانم چقدر میزنی . آنقدری که فقط معطر باشی ، و یا کل خیابان از بوی عطرت مست شوند . حتی نمیدانم عطر میزنی یا ادکلن ! حتی اصلا نمیدانم عطرت یا ادکلنت ، چه بویی دارد . تلخ ؟ شیرین ؟ تند ؟ ...

در خیابان از کنار ِ هم بی تفاوت می گذریم . من و تو .

اگر از جنس مذکر باشی ، سرم را به زیر می اندازم ، چشم به خیابان میدوزم ، قدم هایم را تند میکنم و از کنارت می گذرم .

اگر از جنس ِ من باشی ، لبخندی به صورت ِ ظریف و زیبایت میزنم و بعد از کنارت رد می شوم .

وقتی که می بینمت ، اگر چهره ای آرام داشته باشی ، چشم میدوزم به تو تا آرام شوم . حتی اندکی .

اگر چهره ای مهربان داشته باشی ، نگاهت میکنم تا شاید آن روز کمی مهربان تر شوم . (:

اگر چهره ای خسته داشته باشی ، زیر لب و آرام برایت دعا میکنم . برای دل ِ خسته ات . که رنگ ِ رخساره ، خبر میدهد از سر ِ ضمیر . برای ضمیر ِ خسته ات دست به دامن ِ خدا می شوم . بی آنکه بشناسمت ...


می بینمت ، و بی تفاوت از کنارت می گذرم . انگار نمی شناسمت ...


اما ، در دنیایی دیگر ، در دنیایی که دیگر نه عطر مهم است ، نه من رنگ رخساره ات را می بینم ، نه از چهره ات آرامش می گیرم ، و نه می توانم متینانه از کنارت رد شوم ، می شناسمت .

در این دنیای نوشته ها ، عکس ها ؛ با نوشته هایت و حرف هایت آرام می شوم ، نه چهره ات .

در این دنیا ، سر ِ ضمیرت را از نوشته هایت ، از حرف هایت ، از نبودن هایت ، از تعداد الف هایی که برای "سلام" می گذاری می فهمم نه از رنگ رخساره ات .

در این دنیا ، همانگونه که زیر لب برای آرامشت دعا می کنم ، حرف میزنم برایت . از همه چیز می گویم . و نهایت ِ تلاشم را میکنم تا حتی لبخندی کوچک گوشه ی لبانت بیاورم .


در این دنیا ، تو را می شناسم . در این دنیا تو را آرام می کنم .

ولی حیف ، که دنیای بیرون از این دنیای رنگی و گاه خاکستری ، مجال ِ دیدنت را به من نمی دهد . مجال ِ خنداندنت را . مجال ِ نگاه کردنت را . مجال ِ کنار ِ تو بودن را ...


گاهی فکر می کنم ، که چه خوب است که تو را دارم رفیق ِ مجازی (:

وقتی از همه جا خسته ام ، از همه جا دل گرفته ام ، اشک از چشم هایم روان شده ، می آیم و می نویسم . می نویسم و غر میزنم ، و تو با حوصله ای عجیب ، می خوانی غر غر هایم را . غر غر های یک شانزده ساله ی کوچک را و بی آنکه کلافه شوی ، برایش می نویسی . می نویسی که غصه نخورد و کنارش هستی و آرام باشد . و باعث ِ لبخند ِ حتی اندک ِ این کوچک می شوی .


گاهی فکر می کنم ، که چه خوب شد که یکهو ، آمدی و افتادی در آغوش ِ دلکم . بی آنکه حتی عطرت را بوییده باشم ...


+رفیق مجازی ـست دیگر . عشق است دیگر (:


+دوستون دارما رفقا (: و خدا رو شاکرم برای بودن ِ تک تکتون . هر کدومتون ، به تنهایی ، یه اتفاق قشنگین که برای من افتادین . (: افتادین ، درست توی بغل ِ دلم (: ممنونم ازتون اتفاقای قشنگ ، که افتادین ((:

دیوآنه ها ،
به لطف ِخدآ ،
غالباً خوشند ...
+
حس ِ خوب ِ سبک شدن دارد .
درد و دل ، با کسی که ،
درد ِ دل است ...!
(:
+
می نویسم ، که شب ِ تار ،
سحر می گردد !
یک نفر مانده از این قوم ،
که بر میگردد ...