آخر. خداحافظی . :: . اینجا بآنو میسِن از حآل می نوشت .

. اینجا بآنو میسِن از حآل می نوشت .

. نوشته هایی به افق ِصبح ِسکرانگیز ِچالوس .

آخر. خداحافظی .

  • بآنو میسِن :) [پآییزک سابق]
  • شنبه ۲ مرداد ۹۵
  • ۱۳:۱۲

.


خیلی خستم .

هر لحظه آماده ی مرگم هستم . آمادگی ـشو کاملا دارم . و میخوام بمیرم زودتر ...

نمیام دیگه اینجا .

دیگه نمی نویسم ...

اگه کسی کار واجبی داشت باهام ، اینستا بهم دایرکت بده :

Id insta : mim_narges

اگرم اینستا نداشت تلگرام پیام ناشناس بذاره و یه راه ارتباطی بذاره باهام . ایمیلی چیزی . (ادرس پیام ناشناس‌توی پست ثابتم هست)

اگرم نه ، همینجا پیام‌بده . شاید دلم تنگ شد برای اینجا ، اومدم و خوندم .

دلم برای همه تون تنگ میشه ..

دوستای خوبی بودین . وهستین .

با اینکه مجازی بودین ، ولی خیلیاتون از خیلی آدمای واقعیه دور و برم خوب تر و مهربون تر و نازنین تر بودین برام .

هیچکدومتون فراموش نمیشین :) . promise ...

راه رفتنی رو باید رفت :) .

دعام کنین ...

سر نمازاتون ، سر سجاده هاتون ، دم اذان ، اگه بارون اومد و ....

دعام کنین . خیلی محتاج دعام ...

دیگه ...

همین دیگه .

دوستون دارم :)

و یادتون هستم همیشه .

یادتون نره منو .

طولانی شد ....

یا علی ... ❤

  • نمایش : ۱۹۸
  • محمد حسین
    خدانگهدار:)
    :)
    بهار پاتریکیان D:
    برمیگردی عزیزم ، اینو میتونم بهت قول بدم .. :)))
    :)
    مسافر هستم
    چرا؟
    ..
    محمد رضا
    من که نفهمیدم چه مشکلیه
    انشاالله حل بشه

    گفتی خودکشی
    به قول یاس:
    اشک بعد مرگ تو فقط 7 روزه
    میخوایی خودتو بکشی بری که چی؟
    شیطون لعنت کن بگیر بشین

    از اهنگ"دست نگه دار" یاس
    خودکشی ؟
    کی گفتم خودکشی ؟
    مترسک ‌‌
    کجا با این عجله؟؟ تازه اومدی که؛ چی شده؟ چرا میری؟ :(
    :(
    bahar ...
    ): نرو
    :(:
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    دیوآنه ها ،
    به لطف ِخدآ ،
    غالباً خوشند ...
    +
    حس ِ خوب ِ سبک شدن دارد .
    درد و دل ، با کسی که ،
    درد ِ دل است ...!
    (:
    +
    می نویسم ، که شب ِ تار ،
    سحر می گردد !
    یک نفر مانده از این قوم ،
    که بر میگردد ...